فکرم درگیرِ همچنان رفتم سوپر مارکت و مثل عادت همیشه گفتم سلام اقا،یهو دیدم دوتا خانم تو مغازن و هیچ اقایی هم نیست،خانم مشتری که فهمید سوتی دادم نگام میکرد و لبخند میزد منم دیدم اوضاع خرابه سریع اوضاع جمع و جور کردم و زدم بیرون
نوشته شده توسط l3al3ak | لینک ثابت |
برچسب:
نویسنده: آوا قنبریپور
تاريخ: دوشنبه
15 خرداد
1396 ساعت: 14:05